X
تبلیغات
کیاراد - تولد تولد تولدت مبارک

کیاراد

تولد تولد تولدت مبارک

از اول شروع می کنیم پسر گلم

از 17 اسفند استعلاجی گرفته بودم که هم دیگه نرم سر کارو هم بتونم  19 اسفند برای جلسه دفاع بابا محمود باهاش برم. ناگفته نماند که خجالت می کشیدم با شکم گنده همراهش برم ولی هرچی بهش می گفتم می گفت نه باعث افتخار منه باید بیای. روز 18  اسفند  وقتی خواستم تعداد حرکتهای تو پسرعسلم را چک کنم احساس کردم حرکاتت ضعیفه. رفتم بهداشت پیش مامای مهربونی که همیشه می رفتم . سریع گفت بخواب تا صدای قلبشا گوش کنم. احساس بدی داشتم. داشت ضربان را گوش می کرد اما صورتش درهم بود گفت نگران نباش ولی برو بیمارستان ضربان یک کم نامنظمه. البته بعد فهمیدم که خیلی نامنظم بوده ولی اون بیچاره خواسته من هول نشم اینجوری گفته. حالا

من گریون زنگ زدم به بابا محمود که پاشو بیا باید بریم بیمارستان. بابایی بیچاره هم با اون همه استرس دفاع سریع خودشا رسوند. رفتیم شروع کردن به گرفتن NST خودم می فهمیدم که خیلی بده چون همه با نگرانی می اومدن چک می کردن. بالاخره دکتر کشیک اومد منا فرستاد سونوگرافی بیمارستان. بماند که با چه بدبختی مثلا خارج از نوبت رفتیم. اونجا سونوگرافیست احمق گفت وای آب کیسه آب خیلی کمه خیلی بحرانیه. وقتی بردیم به دکتر نشون دادیم گفت بمون باید سزارین بشی. گفتم مطمئنید؟ پسرم باید 15 فروردین به دنیا بیاد. دکتر گفت اگه نیاریمش بیرون ممکنه بلایی سرش بیاد ( زبونش ....) آماده شو تا 2 ساعت دیگه سزارینت می کنم . گفتم من می خوام برم پیش دکتر خودم گفت باشه رضایت بده مرخص شو. باباجون و مامان جون هم اومده بودن؛ همه پر استرس. بابا محمود با دکتر حرف زد معلوم شد دستگاه NICU ندارن ما هم رضایت دادیم و رفتیم به سمت بیمارستان دکی خودمون. وقتی رسیدیم سریع با نامه ای که از قبل دکتر بهم داده بود رفتم زایشگاه . دوباره NST و دکتر کشیک اونجا هم بعد معاینه و دیدن جواب اون سونوگرافیست احمق و NSTها گفت کیسه آب احتمالا نشتی داره بستری کنید. تا فردا صبح که دکترش میاد هر نیم ساعت چکش کنید از 12 شب هم چیزی نخوره( چقدر هم من می تونستم بخورم تا همون آخر مرتب گلاب به روتون....) . مرتب چک میشدم خیلی می ترسیدم.بابای بیچاره فردا دفاع داشت و تو اون وضعیت دم بیمارستان توی ماشین خوابیده بود(بمیرم براش چه دفاعی کرد ) مامان جون هم تو بیمارستان بود و مرتب می اومد دم زایشگاه بهم سرمیزد. فردا صبح زایشگاه پر بود از زنهایی که اومده بودن برای سزارین. همه را آماده می کردن منا هم آماده کردن وقتی بهم گفتن همراهت دم دره برو طلاهاتا بهش تحویل بده احساس مرگ کردم . یک برچسب زدن روی دستم مشخصاتما نوشتن. من می دونستم زوده و احساس می کردم اونا اشتباه می کنن کیسه آب مشکلی نداره دکتر خودم هم نیومده بود و قرار بود دکتر کلانتری که از تیم همکارشون بود به عنوان آخرین نفرمنا سزارین کنه ولی من اصرار که نمیام دکتر باید بیاد اینجا من کارش دارم خلاصه در اوج عصبانیت پرسنل زایشگاه دکتر از اتاق عمل اومد منا دید گفت می ترسی که نمیای گفتم نه من میگم کیسه آب مشکل نداره گفت می بینیم بعد معاینه کرد(تست نیترازین)  و یک دفعه برگشت به ماماها گفت کی گفته کیسه آب مشکل داره!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ماماهایی که تا یک دقیقه قبل می خواستن منا خفه کنن یک دفعه ماستها را کیسه کردن و شروع کردن به توضیح دادن: این معاینه کرد. اون معاینه کرد. NST اینجوریه . جواب سونوش اونجوریه. دکتر هم عصبانی جواب NST را دید گفت من اینا قبول ندارم همین الان دوباره یک NST بگیرین. به من یک آبمیوه شیرین دادن و یک NST با حضور دکتر گرفتن این دفعه نرمال بود. دکتر گفت من جواب سونوی هیچ بیمارستانی را هم قبول ندارم یک آمبولانس آماده کنید می بریمش مطب خودمون اونجا سونو می کنیم. خلاصه به من گفتن آماده شو دکتر گفته ساعت 10 بری مطبش برای سونو. من خوشحال گفتم آخیش . ساعت 9.5 گفتن به همراهش بگید وسایلشا بیاره باید لباس بپوشه . مامان جون اومد گفت واییییی ما فکر کردیم حتما سزارینت می کنن لباسات تو ماشینه ماشین را هم محمود برده رفته دانشگاه. یخ کردم گفتم پس من با چی برم با فرم صورتی بیمارستان.!!!!!!!! خلاصه مامان جون گفت دیگه داره 10 میشه مجبوریم همین جوری بریم . خلاصه یک شنل از زایشگاه گرفتیم و رفتیم سوار آمبولانس شدیم . فکرکنید مانتو و روسری صورتی بیمارستان با دمپایی و شنل قهوه ای حسابی ست شده بود!!!!!!!!!!!!!!!! اگه تو شرایط دیگه ای بودم از خجالت آب میشدم ولی الان مهم تو عسل پسرم بودی من به خاطر تو حاضر بودم بدتر از این هم تحمل کنم. خلاصه من و مامان جون و یک پرستار رفتیم کلینیک نازایی مطب دکتر کلانتری حالا اونجا هم همیشه پر از مریض و شلوغ تازه چون تخصصشون نازاییه مرد و زن باهمن اینجوری نبود که بگم مطب دکتر زنانه پس بیشتر زن اونجاست و کمتر خجالت داره. جای نشستن نبود.من هم با اون قیافه؛ الان فکرشا می کنم می گم کاش به مامان جون گفته بودم ازم عکسی فیلمی چیزی بگیره دیدنی بود. حتما بعدها تو کلی بهم می خندیدی. پرستار بیمارستان که همراهمون بود شرایط منا توضیح داد مامای دستیار دکتر گفت "دکتر هنوز نیومده ولی بیاد اول میاد پیش شما.(فکر کنم همه مریضهایی که اونجا بودن می خواستن منا خفه کنن.)ولی شما شرایطتون سخته اینجا هم جا نیست برید تو اتاق سونو استراحت کنید" من هم از خدا خواسته رفتم. نیم ساعتی طول کشید تا دکتر اومد و شروع کرد خیلی هم طول کشید ولی یک سونوی داپلردقیق دقیق انجام داد. بعد هم گفت بیا با هم آب کیسه را اندازه بگیریم بعد جمعشون که کردیم گفت 14 یعنی خاک برسر اون سونوی بیمارستان برای من نوشته بود 5 وضعیت بحرانی. گفتم پس آقای دکتر کم شدن حرکات و نامنظم بودن ضربان قلب پسرم چی؟ گفت حرکتش به خاطر اینه که جاش خیلی تنگه. از اندازه شکمت هم معلومه . بعد یک کم فشار داد که تو عسلم یک لگد زدی . پاهای خوشگلتا بهم نشون داد. ولی گفت این نامنظم بودن ضربان که گاهی پیش میاد و گاهی نه؛ احتمالا به خاطر اینه که بند ناف جایی تحت فشاره . این یک کم کار را سخت می کنه. اگه بی وجدان بودم می گفتم همین الان برو بیام عملت کنم ولی من نمی خوام مدیون اون بچه بشم بگذار یک کم دیگه بمونه یک کم وزنش بیشتر بشه الان هنوز زوده و امااااااااااااااا هر روز صبح میری بیمارستان یک نوار قلب ازش می گیرن خودت هم مرتب حرکتشا چک می کنی.( اون روز دوشنبه بود). پنج شنبه هم بیا کلینیک نازایی تو خیابون مشتاق تا من دوباره معاینه ات کنم بعد هم دکتر احمدی خودشون میان پیش ایشون هم برو. الان هم برو به امید خدا.

من هم خوش و خرم اومدم بیرون . رفتیم بیمارستان و هنوز بابا محمود نیومده بود. طول کشید بعد هم حسابداری بسته بود علی الحساب پول دادیم و مرخص شدیم.

فکر کنم عسلم فقط میخواستی من تو دفاع بابا باهاش نباشم. بعد که فیلما دفاع را دیدم کلی ذوق مرگ شدم محمود به خاطر همراهیهام ازمون تشکر کرده بود و گفته بود که به خاطر بستری بودن تو بیمارستان نتونستم برم.(نهایت عقده تشکر)

من هر روز میرفتم ضربان قلب تو گل پسرا چک می کردم پنج شنبه هم پیش دکتر کلانتر رفتم گفت مشکلی نیست. دوشنبه بعد با دکتر احمدی نوبت داشتم وقتی رفتم باز دوباره ضربان قلب کوچیکت نامنظم بود همه چیزها را براش توضیح دادم و اینکه دکتر کلانتر چی گفته. دکتر خودش چک کرد و گفت به نظر من زودتر درش بیار دیگه داره تعطیلات عید هم میرسه و همه چیز غیرقابل کنترل تر میشه . گفتم آخه بچه ام 87 ی میشه گفت مهمهههههههههه؟؟؟؟؟؟ گفتم البته که نه ولی اگه بشه هنوز هم صبر کرد می کنم. گفت اگه من دکترتم میگم فردا ولی اگه می خوای 88 بشه من روز اول عید هم بیمارستانم. وقتی به بابا محمود گفتم کلی دعوام کرد گفت ول کن بیا بریم عمل کن خیالمون راحت میشه . من درگیر با خودم که چیکار کنم . مامان جون و باباجون از یک طرف و از اون طرف مامان بابای بابا محمود مرتب زنگ میزدن می گفتن برید عمل کنید خدای نکرده اتفاقی بیفته داغون میشیدا. من اما هنوز دلم می خواست صبر کنم. هنوز آماده نبودم که ازت جدا بشم تا 11.5 شب فکر کردم آخرش گفتم باشه عمل می کنم. یادمه کمپوت گلابی خوردم آخه همچنان حالم بد بود و نمی تونستم چیزی بخورم. از 12 شب هم که چیزی نباید می خوردم. ولی همون کمپوت هم گلاب به روی گلت.... .

خلاصه فرداش رفتم بیمارستان نامه دکترا دادم یک فصل هم با نگهبان دم در دعوا کردیم چون به بابا محمود گیر داده بود می گفت نباید باهاش بری. همین طور مریضها را می بردن و من مونده بودم. یک دفعه دیدم دکتر احمدی اومد تو زایشگاه گفت من دارم میرم ماما گفت دکتر یک مریض دارید برای سزارین اومده . دکتر تا منا دید گفت بالاخره 87 ی شد. دوباره ضربان قلبتا گوش کرد به دکتر کلانتر زنگ زد و من همونجوری پراسترس اونجا نشسته بودم منتظر جواب که بالاخره منا عمل میکنه یا نه؟خدمه اونجا هم که بهم گفت بیا آماده ات کنم گفتم نه شاید هنوز نخوان منا عمل کنن. یک دفعه دیدم خدمه اومد گفت دیدی دارن صدات می کنن نگذاشتی من آماده ات کن. سریع و با عجله چسبها را برام زد و آماده ام کرد منا نشوندن رو ویلچر و سریع بدون اینکه بگذارن از مامانم و محمود خداحافظی کنتم منا بردن.

هرگز صحنه اتاق عمل را اونجوری تصور نمی کردم یک عالمه اتاق تودر تو بود تو هر کدوم یک تخت بالای هر تخت 2 نفر وایساده بودن. خیلی پر رفت و آمد بود ناگفته نماند به نظرم بیشتر مثل قصابی بود. یک پرستار خیلی مهربون اومد بهم گفت مریض کی هستی گفتم دکتر احمدی . سردم بود دندونام داشت به هم می خورد گفت نترس بیا گفتم نمی ترسم سردمه. منا برد روی یک تخت گفت بیا ملافه می کشم که سردت نباشه ولی ملافه سردتر بود. یخ کردم. داشت برام سرم وصل می کرد اصلا دردم نیومد . بعد یک دکتر بیهوشی خیلی باحال اومد شروع کرد به هر هر و کرکر خنده که بچه ات؟ چیه نترسیا اصلا درد ندااااااااااااااااااااااااره ولی من آخرشا دیگه نشنیدم. ولی تو ذهنم هست که دکتر احمدی را میدیدم که داشت می گفت این بچه مشکل داره به اتاق نوزادان بگید آماده باشن. نههههههههههههههههههههه پسر من نیاید مشکل داشته باشه اگه مشکل داشته باشه من خودما می کشم

حالا که فیلمی را که بابایی از من گرفته وقتی دارن منا میارن تو بخش می بینم هم گریه ام میگیره هم خنده. مرتب میگم "درد دارم بچه ام سالمه؟ " مامان جون و بابا محمود هم همش میگن الان برات پمپ درد وصل کردن الان دردت تموم میشه. آره سالم سالمه ما دیدیمش. خیلی هم نازه. ولی من انگار که جوابشونانشنیدم باز دوباره میپرسم. اونا هم دوباره ....

نمیدونم چرا همچین صحنه ای تو ذهنم بوده اصلا . احتمالا توهم بوده چون توعسل پسرم هیچ مشکلی نداشتی و نمرهتست آپگارت کامل بود.

و واقعا بعد از اون خیلی خوب بود یک پسر خوشگل برام آوردن و چون پمپ درد هم گرفته بودم هیچ دردی نداشتم همه چیز خیلی عالی بود فقط گرسنه بودی و من شیر نداشتم.

بعدکه گزارش اتاق عمل را دیدم خیلی خدا را شکر کردم که اون روز سزارین شدم چون گلم داخل رحم دفع مکونیوم هم داشته و ممکن بود بلایی سرش بیاد.

 

این از اولین عکسهاییه که بابایی ازت گرفته

 

 

 

راستی یک چیز خنده دار بگم برات:

اون شبی که تو بیمارستان بستری بودم همش می ترسیدم تو را عوض کنن یا بدزدن (از دست این فیلمهای تلویزیون) برای همین اصلا نخوابیدم مامان جون هم که پیشم بود بهش گفتم کاناپه اش را بگذاره پشت در که کسی نتونه در را باز کنه بعد وقتی اومدن که منا از تخت بلند کنند که راه برم وقتی داشتم با پرستاره می رفتم تو راهرو به مامان جون گفتم مواظبت باشه و چشم ازت برنداره.پرستاره کم مونده بود شاخ دربیاره.

 اوهههههههه وای اون شب یک سکته اساسی هم به من و مامان جون دادی. داشتم نگاهت می کردم یک دفعه دیدم یک جوری به حالت خفگی دست و پا زدی و رنگت برگشت . چنان من و مامان جون هول کردیم که نگو . آب دهنت پریده بود تو گلوت کلی زدیم پشتت و پیشونیتا کشیدیم بالا تا نفست برگشت بعد هم مامان جون بغلت کرد و رفت اتاق نوزادان تا حسابی حالتا جا آوردن. مامان جون می گفت حسابی زدنت.تا تو باشی ما را دق ندی.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 12:35  توسط مامان و بابای کیاراد  |