صبح . به زور خودم را زیر پتو میکشم بیرون و خیلی آهسته قبل از اینکه موبایل زنگ بزنه ساعتشا خاموش میکنم که کیاراد بیدار نشه .
مامااااااااااان چقدر خوابم میاد.
بلند میشم که آماده بشم همه اینها خیلی آهسته انجام میدم برمیگردم به کیاراد نگاه میکنم ببینم بیدار نشده باشه . یک دفعه می بینم عسل میزنه زیر خنده ! وای باز هم زودتر از من بیدار شده .
ای خدای بزرگ من نمیدونم یا ما یک مشکلی داشتیم همیشه دوست داشتیم بخوابیم و به زور بیدار میشدیم
یا این بچه های حالا. اصلا خواب کیاراد با اینکه خیلی کوچیکه از من هم کمتره . تازه با اون همه بدو بدویی که میکنه حتما باید خسته بشه دیگه .
اصلا من هیچی نوفهمم از مدل این بچه ها
هیچی دیگه...... حالا با هم بیدار میشیم و همه عملیات صبح را با همراهی کیاراد انجام میدیم اصلا اگه میدونستن سر و کله زدن با بچه چقدر سخته بهمون به جای یک ساعت آف شیر دو ساعت میدادن یا اصلا کلا دو سال مرخصی زایمان میدادن .
نمیدونند که
اول باید بریم دستشویی .
من سریع میپرم تو دستشویی که کیاراد نتونه دنبالم بیاد
کیاراد دم در داد میزنه و با صدای گریه آلود میگه جیش دارم
از اون تو داد میزنم صبر کن الان میام بعد شما جیش کن
این جمله ها چند بار تکرار میشن احتمالا همسایه ها کم کم صداشون درمیاد بابت این گفتگوی صبحگاهی ما تو دستشویی
این مرحله با همه سختیهاش تموم میشه
بابا بیدار شده و داره وسایل صبحونه را از یخچال بیرون میاره
میریم آب جوش بیاریم و چای دم کنیم
- مامان----شیکا مکنی--- شای میپزی ( معادل :مامان چیکار میکنی چای میپزی)
- آره عزیز دلم
- شای – مخوام
- شما شیر میخوای به جای چای
- شای مخوام-----نه --- بیسکودیت
یک بیسکوییت میدم به کیاراد و میرم ضد آفتاب بزنم
بیسکوییت به دست میاد دنبالم
- مامان---- کرم میزنی؟
- آره عزیزم
- کرم بزن بهش
- برای شما کرم بزنم؟به کجا بزنم؟
با دهن پر میزنه روی صورتش و میگه : لپش بزن
یک کم ضدآفتاب خودش را روی صورتش میزنم
خوشحال میشه و میره یک کم اون طرف تر و سعی میکنه تیکه های بیسکوییت را که کنار لبش مونده با انگشتهای کوچولوش پاک کنه
میرم لباس بپوشم سریع دنبالم میدوه
یک لباس رنگی توری برمیداره
- مامان اینا بپوش
- عزیز دلم اینا نمیشه بپوشم باید اینا بپوشم میخوام برم کار
کیارادام حتما پیش خودش فکر میکنه چرا مامان وقتی میره کار نمیتونه لباس خوشگل و خوشرنگ بپوشه . قربونش برم میخوام سرگرمش کنم که ناراحت نشه از اینکه لباس تو دستش مونده . لباس را ازش میگیرم و میگم
- حالا کیاراد بگه مامان کجا میره
- کار
- بابا کجا میره
- کار
- کیاراد کجا میره
- مامان جون
- آفرین پسرم شما برو اونجا بازی کن بعد من میام پیشت
لباسهای خودم را پوشیدم تموم شده
بابا محمود تو همین حین و بین داره کارهاش را انجام میده و آماده میشه
حالا تازه می بینم کیاراد داره عملیات انجام میده باید بشورمش
جورابهامو دوباره درمیارم
- کیاراد بیا بشوریم
- نه
- پات اوف میشه بیا بشوریم
میریم که عملیات شستمان انجام بدیم با کلی دست و پا زدن کیاراد و خیس شدن من و البته عملیات ژانگولری که بابا محمود برای کم کردن دست و پا زدنهای کیاراد دم در داره انجام میده تموم میشه
کیاراد را میدم دست محمود که خشکش کنه و پوشک کنه
بازهم وقت نمیشه صبحونه بخورم ، کلی کار دارم داره دیرم میشه . نمیشه بمونم بببینم چجوری دست و پا میزنه که از پوشک فرار کنه
از اتاق که بیرون میام میبینم شلوارش را هم پوشیده و داره سعی میکنه کاپشن نپوشه میرم کمک لباسها و کلاه و شال و ....
هوا سرده ، میپریم تو ماشین و میریم سمت خونه مامان. کیاراد میره پیش مامانم و من هم با عجله میرم سمت محل کارم
محمود هم حتما خودش رفته
یادش به خیر بچه بودیم حتما باید با هم صبحونه میخوردیم . نمیدونم وقتی کیاراد بزرگتر بشه وقت میشه با هم صبحونه بخوریم دور هم یا نه. اصلا وقت میشه مثل اون روزها که مامان صبحها عدسی و اینها برای ما درست میکرد من هم از این کارها بکنم یا نه
احتمالا این جور چیزها دیگه فقط خاطره میشن