تبليغاتX
کیاراد

کیاراد

بیززززززززززززززززززز

فقط اومدم بگم دوستت دارم

در ضمن گل پسرم دیگه پوشک از سبد خریدهات حذف شد

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

البته خیلی آسون بو د چون حدود ۵ ماهی بود که تو خونه این کار را کرده بودیم فقط مونده بود بیرون که میریم پوشکت نکنیم که خدا را شکر موفقیت آمیز بود

بقیه اش را بعدا مینویسم

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 13:31  توسط مامان و بابای کیاراد  | 

ساعت شیرمون تموم شده و مجبورم صبح کله سحر ساعت ۶ بیدار بشم

مامااااااااااااااان

خیلی دلم میخواد یک دل سیر بخوابم ولی نمیشه صبحها با کلی دری وری گفتن به خودم از جام بلند میشم

بدتر از اون وقتیه که باید عسلم را یک ساعت زودتر بردارم ببرم خونه مامان. کلی استرس میگیرم که بیدارش نکنم .

چند بار تا الان بیدار شده یک بارش تا بهش دست زدم نشست و چشماش را مالید بعد با یک لحنی که انگار ترسیده باشه گفت" مامان منو کجا می بری".

 گفتم "هیچ جا عزیزم میریم خونه مامان جون" ولی باور کن اون لحظه دلم ریز ریز شد.

کاش مجبور نبودم خواب شیرینت را به هم بزنم عسلک. فقط بدون دوستت دارم با وجود اینکه گاهی دعوات میکنم، گاهی باعث میشم از خواب ناز بیدار بشی و .... ولی دوستت دارم

عسلک وقتی میای بغلم میکنی و میگی " مامان دوستت دارم" دلم میخواد درسته بخورمت. بعد من میگم " عاشقتم " تو هم میگی "هاششقتم"

پریشب دستم را بدجور با چاقو بریدم بابایی تو حموم بود همین طور خون میریخت کف آشپزخونه و من از درد دلم داشت ضعف میرفت . محکم با دستمال گرفتم و فشارش دادم نشستم روی زمین و از دردش نمیدونستم چیکار کنم . دویدی تو آشپزخونه دلم نمیخواست خونها را ببینی یا ببینی من دارم از درد گریه می کنم

" مامان .... زمین عق شده"

"مامان چی شده........... " گفتم"هیچی عزیزم دستم اوف شده "

"کار خطرناک کردی"

"بغلت کنم .... حالا خوب میشی"

عزیز دلم قربونت برم اون لظه واقعا میخواستم بچلونمت مهربوووووووون ولی خونریزیش زیاد بود همه زمین و لباسم خونی شده بود. اه لعنت به من که با بی دقتی باعث شدم این لحظه شیرین بغل کردنت را عقب بندازم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 14:19  توسط مامان و بابای کیاراد  | 

عید و تولد

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

بی اینترنتی خیلی بده هاااااااااااااااااااااااااااااا

سال نوی همگی مبارک

سال نوی عسل من هم مبارک .

امیدوارم سالی پر از خیر و برکت و شادی برای همه باشه برای من و بابایی و کیاراد هم همین طور

این پست بعدا ویرایش میشه

تولد کیاراد دوبار روزهای ۱۱ و ۱۲ فروردین گرفته شد. امیدوارم تولد ۱۲۰ سالگیش را براش جشن بگیرن چون اون موقع من دیگه نیستم نهههههههههههههه. ان شاا... من تا تولد ۷۰ سالگیش باشم

برمیگردیییییییییم

برگشتم

بیب بییییییییییییییییییییییب

 

یک چیز باحال یادم رفت

چهارشنبه سوریییییییییییییییییییییی. وایییییییییییییییییییییی

کیاراد طی مراسم چهارشنبه سوری علاوه بر سرمایی که خورد (و هنوز هم که هنوزه آبریزش بینیش به قوت خودش باقیه ) کلی چیزهای خطرناک هم یاد گرفت از جمله روش درست کردن یک بوته آتیش

میشینه بعد ادای کبریت زدن درمیاره میگه" آتیش شن کنم" ( آتیش روشن کنم)

بعد بلند میشه داد میزنه "شن کردم ..... مامان بپر"

میگم "آتیش خطرناکه کیاراد"

بعد قربونش برم کلی از جمله های اون شب را که بین بچه خاله ها و داییها رد و بدل شده تکرار میکنه

"آرش خطرناکه....نپر..........متین نرو آتیش...........دست مسوزه.........ببیییییییین دسش سوخت..."

 

تازه تخیلش هم قویه بچه ام این گلهای کنار فرشمون بعضیهاش مثل بوته آتیشه . میشینه کنارش میگه "مامان     آتیش       ببین          بپرم"

بعد هم دسته طبلش و دسته بلز و هر چیز باریکی را که پیدا میکنه میکنه تو آبگرمکن ( آبگرمکنمون از این مخزنیهاست پایین هم هست) چند بار حین عمل گرفتمش فسقلی داشت کار دست خودش میداد سر اسباب بازیهاش آب شده بود.

بابا محمود در آگرمکن را با این چسب پهنها می چسبونه ولی کیاراد خستگی ناپذیرتر از این حرفهاست قربونش برم

ولی خداییش خیلی از کارهای خطرناکش میترسم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 11:34  توسط مامان و بابای کیاراد  | 

نگرانیهای من

سلام عسلی خوبی گلم

مامان باز تنبل شده

میدونی این روزها خیلی سخت و کسل کننده شده . به قول یکی از دوستان خاصیت اسفنده که داریم به سال جدید میرسیم با یک کوه کار نصفه نیمه

 

کیارادم گلم نگرانم. برای تو نگرانم. دایم ذهنم و چشمم دنبال توست . شاید این یک مرحله از زندگیته دوست داری همه چیز را کشف کنی منتها چیزهای خطرناک زیادی این وسط هست که تو نمیدونی. همه چیز برای تو بازیه ولی همین بازیها گاهی چنان وحشتناک میشن که آدم ترجیح میده نبینه اونها را.

 

دو روز پیش دستت را با اتو سوزوندی تمام شست کوچولوت تاول زد . عزیز دلم آخه چرا مامان . من چند بار گفتم چیزهای داغ خطرناکه . مگه خودت نمیخونی " از اون بالا کبریت پایین می افته میمی نی آتیش میگیره" نمیدونم نمیدونم.

 

دیروز ظهر دو تا قاب عکس را که من گذاشته بودم زیر تخت برداشتی و بدو رفتی خوردی زمین . ای خدا آخه اگه شیشه اونها میشکست میرفت تو بدنت من چیکار میکردم نازنین

 نمیدونم نمیدونم

 

یا وقتی در خونه را باز کردی و داشتی می دویدی تو پله ها اگه من اون موقع کمی دورتر بودم و صدای در را نشنیده بودم کجا ممکن بود بری جدا از پله ها که ممکن بود توشون زمین بخوری یعنی تو واقعا میخواستی بری تو کوچه خدایا خیلی به ما لطف داری .

مراقب همه کوچولوها باش که زیر سایه پدر و مادرشون بزرگ بشن

 

یا دیشب یک لباس انداخته بودی رو سرت و بازی میکردی جیغ میزدی هرچی گفتم میره زیرپات میافتی اوف میشی گوش نکردی تا افتادی و محکم سرت خورد به زمین. نمیدونم شادی اون چند لحظه بازی ارزش اون هم گریه و سکسکه بعدش را داشت نمیدونم نمیدونم

 

 

اینها فقط چند تا نمونه بود که بدونی چرا من نگرانم. دچار سردرگمی شدم . بعضی وقتها چند بار باید چشمام را باز و بسته کنم تا مطمئن بشم خواب نیستم و اتفاقی نیفتاده

میدونم که خدا مراقب فرشته های کوچولو هست ولی من باز هم نگرانم

 

اینها را نوشتم چون دلم گرفته بود زیاد.

خدایا به امید خودت

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 11:14  توسط مامان و بابای کیاراد  | 

یک روز صبح من و کیاراد

صبح  . به زور خودم را زیر پتو میکشم بیرون  و خیلی آهسته قبل از اینکه موبایل زنگ بزنه ساعتشا خاموش میکنم که کیاراد بیدار نشه  .

 مامااااااااااان چقدر خوابم میاد.

 بلند میشم که آماده بشم همه اینها خیلی آهسته انجام میدم برمیگردم به کیاراد نگاه میکنم ببینم بیدار نشده باشه . یک دفعه می بینم عسل میزنه زیر خنده ! وای باز هم زودتر از من بیدار شده .

ای خدای بزرگ من نمیدونم یا ما یک مشکلی داشتیم همیشه دوست داشتیم بخوابیم و به زور بیدار میشدیم

یا این بچه های حالا. اصلا خواب کیاراد با اینکه خیلی کوچیکه از من هم کمتره . تازه با اون همه بدو بدویی که میکنه حتما باید خسته بشه دیگه .

اصلا من هیچی نوفهمم از مدل این بچه ها

 

هیچی دیگه...... حالا با هم بیدار میشیم و همه عملیات صبح را با همراهی کیاراد انجام میدیم اصلا اگه میدونستن سر و کله زدن با بچه چقدر سخته بهمون به جای یک ساعت آف شیر دو ساعت میدادن یا اصلا کلا دو سال مرخصی زایمان میدادن .

نمیدونند که

اول باید بریم دستشویی .

 

من سریع میپرم تو دستشویی که کیاراد نتونه دنبالم بیاد

کیاراد دم در داد میزنه و با صدای گریه آلود میگه  جیش دارم

از اون تو داد میزنم صبر کن الان میام بعد شما جیش کن

 

این جمله ها چند بار تکرار میشن احتمالا همسایه ها کم کم صداشون درمیاد بابت این گفتگوی صبحگاهی ما تو دستشویی

این مرحله با همه سختیهاش تموم میشه

 

بابا بیدار شده و داره وسایل صبحونه را از یخچال بیرون میاره

 

میریم آب جوش بیاریم و چای دم کنیم

- مامان----شیکا مکنی--- شای میپزی ( معادل :مامان چیکار میکنی چای میپزی)

- آره عزیز دلم

- شای – مخوام

- شما شیر میخوای به جای چای

- شای مخوام-----نه --- بیسکودیت

یک بیسکوییت میدم به کیاراد و میرم ضد آفتاب بزنم

بیسکوییت به دست میاد دنبالم

- مامان---- کرم میزنی؟

- آره عزیزم

- کرم بزن بهش

- برای شما کرم بزنم؟به کجا بزنم؟

با دهن پر میزنه روی صورتش و میگه : لپش بزن

یک کم ضدآفتاب خودش را روی صورتش میزنم

خوشحال میشه و میره یک کم اون طرف تر و سعی میکنه تیکه های بیسکوییت را که کنار لبش مونده با انگشتهای کوچولوش پاک کنه

 

میرم لباس بپوشم سریع دنبالم میدوه

یک لباس رنگی توری برمیداره

- مامان اینا بپوش

- عزیز دلم اینا نمیشه بپوشم باید اینا بپوشم میخوام برم کار

کیارادام حتما پیش خودش فکر میکنه چرا مامان وقتی میره کار نمیتونه لباس خوشگل و خوشرنگ بپوشه . قربونش برم میخوام سرگرمش کنم که ناراحت نشه از اینکه لباس تو دستش مونده . لباس را ازش میگیرم و میگم

- حالا کیاراد بگه مامان کجا میره

- کار

- بابا کجا میره

- کار

- کیاراد کجا میره

- مامان جون

- آفرین پسرم شما برو اونجا بازی کن بعد من میام پیشت

لباسهای خودم را پوشیدم تموم شده

بابا محمود تو همین حین و بین داره کارهاش را انجام میده و آماده میشه

 

حالا تازه می بینم کیاراد داره عملیات انجام میده باید بشورمش

جورابهامو دوباره درمیارم

 - کیاراد بیا بشوریم

- نه

- پات اوف میشه بیا بشوریم

میریم که عملیات شستمان انجام بدیم با کلی دست و پا زدن کیاراد و خیس شدن من و البته عملیات ژانگولری که بابا محمود برای کم کردن دست و پا زدنهای کیاراد دم در داره انجام میده تموم میشه

کیاراد را میدم دست محمود که خشکش کنه و پوشک کنه

بازهم وقت نمیشه صبحونه بخورم ، کلی کار دارم داره دیرم میشه . نمیشه بمونم بببینم چجوری دست و پا میزنه که از پوشک فرار کنه

از اتاق که بیرون میام میبینم شلوارش را هم پوشیده و داره سعی میکنه کاپشن نپوشه میرم کمک لباسها و کلاه و شال و ....

هوا سرده ، میپریم تو ماشین و میریم سمت خونه مامان. کیاراد میره پیش مامانم و من هم با عجله میرم سمت محل کارم

محمود هم حتما خودش رفته

 

یادش به خیر بچه بودیم حتما باید با هم صبحونه میخوردیم . نمیدونم وقتی کیاراد بزرگتر بشه وقت میشه با هم صبحونه بخوریم دور هم یا نه. اصلا وقت میشه مثل اون روزها که مامان صبحها عدسی و اینها برای ما درست میکرد من هم از این کارها بکنم یا نه

احتمالا این جور چیزها دیگه فقط خاطره میشن
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 12:6  توسط مامان و بابای کیاراد  | 

شعرهای کیارادانه (دیوان شعر کیاراد)

یه توپ دارم ققلیه

سرخ و سفی و آبیه

مینم نمین هوا ره

نندونی تا کجا ره

توپا نناشتم

ننشتم

بابام عدی دا

ققلی دا

 ********* ********* *********

دویدم و

 دویدم

سر کوهی

رسیدم

دو تا خاتونی

دیدم

یکیش به من

آب داد

یکیش به من

نون داد

( پارازیت  بعضی وقتها : نون--- مخوام . حکایت همون قربون چشم بادومی رفتنه)

نون را خودم

خوردم

آب را دادم

به باچ غه

باغچه به من

.....

 دیگه تا همین جا بلده

 

********* ********* *********

تاب تاب عباسی

خدا نا ننازی

من ببه تزیزم

پیه همه عزیزم

همین جا اجازه بدین من  قربون "ز" های پسر برم وقتی میگه "عزیزم"

بعدش هم حتما باید گل پسر را سوار تاب کنیم

 

********* ********* *********

یه روز آقا

خدوشه

رسید به بچه

موشه

موشه پرید تو

 سوراخ

( قربونت برم وقتی میگی "سوراخ")

خرگوشه گفت

آخ --- آخ

 

********* ********* *********

عمو زنجیرباف

بله

زنجیر منا

بافتی --- بله

( عسلم عاشق این "بافتی" هست دوست داره خودش بگه "بافتی" . تازه وقتی هم دلش میخواد شعر بخونیم خودش شروع میکنه میگه " بافتی --- بله" یعنی برام شعر بخونید)

پشت کوه

اناختی --- بله

بابا اومده

بله

چی چی آورده

نخ کش کش

با صدای چی

بع بع یا میو میو

 

پی نوشت: اون تمام مشکیها مال کیاراد جون تهنای تهناست

اون مشکی قرمزها با همکاری اهالی محل و کیاراد هست که خوب مسلمه قرمزهاش مال کیاراد میشه

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 13:37  توسط مامان و بابای کیاراد  | 

عسل شیرین زبون من

کیاراد من عسل من الان دامنه لغاتش بزنم به تخته خیلی وسیع شده جمله میگه شکسته شکسته اینقده من دوست ارم

هربار که چیزی میگه میخوام بپرم بچلونمش

همه چیز را تقریبا درست میگه به جز چند تا چیز که ما خیلی با اونها حال میکنیم دایم میگیم که برامون تکرار کنه

من عاشق غلط غولوط حرف زدن بچه هام

 

مامان: ( یکدونه لیمو برمیدارم) کیارادم این چیه؟

کیاراد: مولی

مامان : (به حالت غش و ضعف) قربونت برم ( درحال چلوندن و ماچوندن کیاراد

کیاراد: ااااااااا -----بابا میخوام

دست --- نزن

اینجوری دیگه من مجبور میشم ولش کنم

********حالا اینا داشته باشید

من دوربین برمیدارم (البته قبلش یک کم خونه را که از دست کیاراد و اسباب بازیهاش انگار پشت و رو شده مرتب کردم)

میگم :کیارادم بگو مولی

کیاراد : چپ چپ نگاه میکنه میگه لیمو

من : بازهم تکرار میکنم و کیاراد بازهم درست میگه لیمو و بلند میشه بیاد دوربین را بگیره

من: خیلی تو ذوقم خورده اصلا کلا این بچه مامان ضایع کن میباشد ازنوع شدید

 

مامان جون ( مامان بزرگ کیاراد) : بیایید شلغم بخورید برای سرماخوردگی خوبه

کیاراد: شل مغ --- بوخوریم

کل خونواده باهم: غش – ضعف- قربون – صدقه

کیاراد: یکدونه شلغم برداشته در رفته

 

 

کیاراد به مامان بزرگ من میگه مامانی و به مامان بزرگهای خودش میگه مامان جون

مامانی : قربونت برم

ماشااا... بچه ام

من : کیاراد مامانی چی میگه

کیاراد : ماساا.. بچم

 

و کلی چیزهای دیگه

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 11:56  توسط مامان و بابای کیاراد  | 

ببخشید غیبت کبری داشیم

سلام عزیز دلم . گل پسرم . کیارادم

سلام دوست جونها

روم به دیوار ببخشید واقعا من وقت ندارم که آپ کنم

از دست این وروجک

 

تولد عسلک را ما 8 فروردین گرفتیم و عسل از اینکه خونه همیشه خالی ما پر از مهمون بود خیلی ذوق کرده بود همین ذوقش هم باعث شد که کیک را خودش با پا افتتاح کنه و هم چنان که من مواظب بودم از بالا با دستهاش کیک را خراب نکنه و شمع را فوت کنه از اون پایین زیرزیرکی پاش را کرد تو کیک .

اینقدر اون تیکه کیک خوشگل شده بود بوس برای گلم

 

ما آخر اردیبهشت و اول خرداد 89  با عمه و عمو و مامان بزرگ و بابابزرگ یک سفر رفتیم شمال

که جای همگی خالی خیلی که خوش نگذشت ولی من تا حالا قلعه روخان را ندیده بودم و بسیار بسیار جای قشنگی بود

طوریکه  ما اول خرداد اونجا مجبور بودیم لباس گرم بپوشیم که یخ نزنیم

کلا بد نبود به جز یک شب که کیاراد تو رامسر دمار از روزگار ما درآورد و ماجراهای بعد اون که خوب همون تو دل مامان بمونه بهتره ممکنه عسلم بعدا بخونه ناراحت بشه

 

ماجراهای مهم این دوره غیبت کبری یکی دیگه اش

سفر دیماه  ما با بابابزرگ و مامان بزرگ به مشهد بود

آی به کیاراد خوش گذشت

 آی کیف کرد

 آی ما را خسته کرد

تمام مدت تو قطار که ما و البته بیشتر بابا را مجبور میکرد تو سالنهای قطار راه بریم

یک دفعه من هم باهاشون رفته بودم تو این محل اتصالات قطار داشت شدید تکون میخورد و من میترسیدم رد بشم فسقلی چنان به من میخندید و مسخره ام میکرد که از خجالت آب شدم

تو خود مشهد هم که تا میرفتیم حرم دیگه اصلا نمی نشست تمام مدت راه میرفت من هم استرس خیلی خیلی وحشتناکی داشتم مخصوصا جریانهای گم شدن بچه ها و یک خادم پیر مهربون که مثلا میخواست به من و بابایی بگه مواظب گل پسر باشیم گفت خیلی مواظب باشید اینجا بچه دزدی زیاده . بنده خدا مثلا میخواست بگه ما مواظب باشیم ولی نمیدونست همون یک ذره دلی که برای من مونده بود قل خورد و افتاد زمین همین جوری چهارچشمی کیاراد را میپاییدم و دایم بهش چسبیده بودم

تازه آقا مثلا میخواست منا ببره تو قسمت مردونه هرچی خادمه میگفت نمیشه عزیزم

کیاراد میگفت مامان—اونجا

آخرش خادم از جیبش تسبیح و شکلات درآورد داد به کیاراد که از خیر بردن من به اون قسمت بگذره

کلی هم اونجا با بچه های دیگه دوست شد. کلا اگه اون استرسهای من را فاکتور بگیریم سفر خوبی بود

راستی کیاراد اونجا طی یک عملیات محیر اعقول عینک بابا محمود را در عرض چشم بر هم زدنی قاپید و پیچوند و شیشه اش را از وسط نصف کرد

من : خنده ام بند نمیاد

بابا محمود : عصبانی

کیاراد:آآآآخ ---- شکست

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 11:55  توسط مامان و بابای کیاراد  | 

سلام سلام

تولد تولد تولدت مبارک

قربونت برم عسلک من یک ساله شدی

آخ امروز صبح ساعت ۸ از خواب بیدارت کردم میخواستی گریه کنی ولی یه دفعه منا با یه دوربین جلوی صورتت دیدی که هی میگم تولدت مبارک

اینقدر قیافه ات دیدنی بود مامانی میخواستم بخورمت درسته!!!!!!!!!

خاله میگه حالا بعدا که بزرگ شد فهمید برای چی بیدارش کردی دعوات میکنه میگه مامانم دیوونه است

قربونت برم منننننننننننننننننننننننننننننن

ادامه پست را بعدا میگذارم گلکم با عکس تولد که البته به دلیل مشغله همه اهالی قرار بر این شد که بعد از عید تو تعطیلات بگیریم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 9:12  توسط مامان و بابای کیاراد  | 

ده ماهگی تا یازده ماهگی

عسلک بو کن بوی عید میاد مامانی .

هیچ وقت اینقدر منتظر رسیدن عید نبودم. ولی امسال تولد داریم تولد یک سالگی عسل کیاراد . آخ جون بوی عید میاد. بوی تولد میاد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 13:29  توسط مامان و بابای کیاراد  |